سفرنامه منتخب به قلم دانشجوی وفادار:

به تاریخ بیست و چهارمین روز از دومین ماه پاییز سال یک هزار و چهارصد خورشیدی،ساعت ۸و نیم صبح به وقت محلی،سفر ما به دنیایی نه چندان ناشناخته ،اما با همسفرانی ناشناخته آغاز شد. از دفتر مرکزی سفیر شروع میکنم. ۸صبح بود که وارد ساختمون مرکزی شدم  و نگاهم به اطراف مثل کسی  بود که اصلا انگار هیچوقت روی زمین زندگی نکرده  و با قدم هایی نامطمئن و البته شتاب زده به سمت کانتر رفتم و بلند گفتم سلام فرزانه جلالی  هستم خودتون دعوتم کردین . بانویی که اونجا بودن با آرامش اسمم رو توی لیست تیک زدن و به سمت طبقه بالا هدایتم کردن. وارد سالن شدم و نشستم کنار اندک بچه های دیگه ای که اونجا بودن. همه یه جور عجیبی ساکت بودن،با خودم گفتم خب خودت باید وارد عمل بشی و شروع کردم پرسیدن اینکه کی از کدوم اموزشگاه اومده و اسمش چیه و

 وقتی تعداد بچه ها بیشتر شد ازمون با چای و بیسکوییت پذیرایی کردن،خانوم درویش اومدن و بعد از حرف زدن درمورد سن و اسم و رشته تحصیلی و بازی کردن که البته فک میکنم بیشتر برای باز کردن یخ بچه ها بود رفتیم و سوار اتوبوس شدیم. البته لازم به ذکر است که تعداد پسر ها بیشتر از دختر ها بود که ما در طول تور  بهشون ثابت کردیم که کیفیت مهمتر از کمیت است . با لقمه های نون پنیر گردو و آبمیوه برای صبحانه پذیرایی شدیم و آهنگ گوش کردیم (البته کاملا مجاز و وطنی )و بازی کردیم. به لطف و یاری خداوند و به طور معجزه آسایی همت ترافیک نبود و ما تو کمتر از نیم ساعت از این سر شهر رسیدیم به اون سر شهر. شاید براتون سوال بشه به کجا؟! به ایران مال زیبا. از اونجایی که کله سحر بود ورودمون با ورود کارکنان اونجا یکی بود تقریبا. رسیدیم به مکان برگزاری مسابقات بولینگ جام ز گهواره تا گور سفیر بجوی . دلیل نام گذاری مسابقات به این اسم اینه که این جام مختص زبان آموز هایی بود که بالای بیست ترم توی سفیر بودن. بعد از گذروندن لحظات سخت و نفس گیر مسابقات و برتری دختران بر پسران با نوشابه های انرژی زا ،انرژی اندود شدیم و آماده برای کتابخانه بزرگ جندی شاپور. از قسمت کتابخونه روانه مجموعه بازی لوتوس شدیم . مجموعه ای که تخصصش تخلیه انرژیه. تیراندازی کردیم،مشت زدیم و‌ زور آزمایی کردیم ، آهنگ خوندیم اما نرقصیدیم،سیس عقاب گرفته و بیلیارد بازی کردیم ، فوتبال و بسکتبال و .

وقتی مطمئن شدن دیگه جان در بدن و نای نفس کشیدن نداریم راه افتادیم به سمت قسمت خوشمزه ماجرا یعنی ناهار 😍 ناهار و رستوران قدیمی و‌ خوشمزه جوان گردن گرفته بود و سرویس دهی عالی بود .

بالاخره وقت رفتن رسید و ایرانمال و به مقصد دفتر ترک کردیم . هیچ اتفاق خاصی تو مسیر برگشت نیفتاد همه در آرامش کامل رو صندلی های خودشون نشسته بودن و به افق خیره،آقای اکبری راننده اتوبوس شاهدن. البته لطف و عنایت خدا نصیبمون نشد و ترافیک همت را بغل کرده و صبر پیشه کردیم . هدیه خیلی زیبایی دادن که هر وقت چایی بخورم (تاکید داشتن به چایی) یاد سفیر و اون روز خوش میفتم. بالاخره رسیدیم و لحظه خداحافظی

 واقعا سخت بود. خداحافظی از بچه هایی که هیچکدومشون رو نمیشناختم ولی همشون شده بودن دوست صمیمی

 پیاده شدیم و خداحافظی کردیم

ممنون از سفیر عزیز که این روز به یادموندنی رو برای ما رقم زد .